واسه امشب یک پست طولانی تو سرم آماده کرده بودم، از انواع شلم شوربایی!![شلغم شوربایی!! درستش چیه؟] که عمرا از این پست ها زده باشم، اما نتیجه کل اش شد یک جک قدیمی، که هیچ ربطی به افکار من نداشت، ربطش مثل فرضیه آینشتن با آش نذری است!!!

ـباور بکنید یا نکنید، جک کمترین ارتباطی نه به پستی که تو ذهن من می چرخید داره، نه به حال و روزگار من. ( چون هر وضعی دارم، ابدا کمیک نیست!)

ـ بعدم اینکه من همه ی این دوستان بلاگر رو خیلی دوست دارم، بعضی ها رو بیشتر. اما دو تا خانم ها هستند که سوای بلاگر بودن و این قصه ها دوستشون دارم ـ مثلا انگار جای خواهرهای نداشته ام هستند، چه حالی داشت همچی خواهرهای خوب و فهمیده ای داشتم ـ گرچه فقط هم از طریق بلاگ میشناسمشون، خیلی وقت بود می خواستم این رو بگم اما خوب نشده بود، حالا هم مطمئن نیستم کار درستی باشه اسمشون رو بیارم یا نه؟! از جایی که بسیار شهامتمند!! هستم، این جا اسمشون رو نمیارم! یک چیزی تو مایه های سانچوی امیر داره بهم میگه تو که میخواستی اسمشون رو نگی واسه چی اصلا حرفش رو زدی؟! نمیدونم والا!

ـ مسئله بعدی که می خواستم بگم این بود که یک مطلب جالبی یکی از دوستان کانادا نشین توی بلاگش نوشته و اون هم اینکه بعد از خراب شدن یک پل در کانادا آهن های اون سازه رو آب می کنند و ازش دست بندی می سازند و به همه مهندسان عمران می دهند، و بهشون گفته میشه با داشتن این دستبند بر دست به یاد داشته باشند که اگر وجدان کاری نداشته باشند، چه بلایی به سر مردم میارند.

موضوعی بعدی رو هم ولش! اصلا ارزش بیان نداشت.

ـ بعد هم اینکه می خوام اعتراف کنم، این چند ماه که اومدم بلاگفا، هنوز دلم به همون بلاگ قبلی که توش مینوشتم هست، از این به بعد هر چی اینجا مینویسم اونجام میگذارمش رو نت، اگه اینور اشکال داشت، اونطرف شاید مشکل نداشته باشه! گرچه از بس حوصله نکردم مطلب به دردبخور بنویسم به نظرم میاد دیگه اینجا حالت سابقش رو از دست داده، خوب میشد میتونستم یک فکری براش کنم.

این اولین کار رنگ روغن من روی بوم هست، گفتم بگذارمش اینجا هم واسه خودم یادگاری بشه! و هم نظر دوستان رو بدونم.  http://i12.tinypic.com/2rm73o3.jpg

بازم ادامه داره..