خورشیدهای حیاط پشت، برتن چنار

fall 

درد من و دل من.

 

کوچ


هشت ها بر فراز آسمان
غازهای وحشی سیاه
زمستان در راه است

 

معشوق بودن لذت بخش است، عاشق بودن افتخار.  

دیدگاه یک نویسنده

هاینریش بُل ـ آلمانی ـ برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۲، در مورد نوشتن به زبانی خاص میگوید:
« تصور می کنم هر کس که به زبانی می نویسد، تعلق ملی نیز بدان زبان احساس می کند. مفاهیم سرزمین پدری و ملت و نه وطن، چیز دیگری را بیان می کنند که در مرحله ی دوم اهمیت قرار دارد و تقریبا بسیار سطحی و احمقانه است، درست در مقایسه با رابطه یا وسیله ی بیان که برای نویسنده، زبان است. دیگر هیچ رابطه ای با یک ملت نمی تواند برتر از آن باشد که آدم به زبان آن ملت چیز بنویسد، حتی اگر بد بنویسد. چرا که آدم از زبان به عنوان وسیله ای برای بیان، کمک می گیرد و این به آن معناست که ارزش آن خیلی فراتر از داشتن یک گذرنامه یا شناسنامه و یا یک برگ اخذ رای می باشد. از نظر من آلمانی بودن و آلمانی نوشتن یک مسئله ی ملیت گرایانه و یا تلعق به یک حزب سیاسی نیست. اینها مسائلی ثانوی است.»

 یکی از کتب شناخته شده ی این نویسنده در ایران، " عقاید یک دلقک" است.

فوران احساسات!

sherry همینجوری، یک دفعه، بی خودی احساساتی می شود!!
 من فریبا و صاحب بلاگ آنکس که نداند، امیر و منوچهر و مهدی از نوع هنرپرداز، آلن رو خیلی دوست دارم. هیچ کدوم رو تا حالا ندیدم اما خیال می کنم به شدت دوستان صمیمی قدیمی من هستند. هر وقت راجع به مردم ایران فکر می کنم که دوستشون دارم، یاد این دوستان ـ و یک سری دیگه که اسمشون رو اینجا ننوشتم ـ میوفتم و میگم بین ایرانی ها چه مردمان خوب و فهیمی زندگی می کنند. بارها با خودم آرزو کردم، این بار فرصت بشه اومدم ایران این مجموعه دوست داشتنی رو دعوت کنم جایی و چند ساعتی از حضور و مصاحبت هم شاد باشیم. امید به اینکه اینطور بشه.
چند تا از بلاگرهای دیگه هم هستند که دوستانه دوستشون دارم اما یا نوع احساس ها متفاوت تر است یا توی ایران نیستند یا به من سر نمی زنند، واسه همین اسمشون رو اینجا ننوشته بودم، مثل برباد و کوروش و ترنم، عرفان، ملاحسنی و همفری، زیتون و علی رادبوی و یک سری دیگه.
 دوستان خوب من دوستتون دارم، خیلی جدی میگم

تکامل

 هر چه زیباتر و ارجمندتر بودن
لزوم بیشتر به ستوده شدن را مطرح خواهد کرد
آفریننده
بندگانی بیافرید، تا برتری خویش را بنمایاند 
و ستایش بندگان ذی شعور را برانگیزد.
زنان تجلی زمینی خداوندند
خدای بدون بندگان، وجودی ستایش نشده است.
زنان بدون مردان، جلوه هایی تحسین نشده اند؛
هر جلوه ای با تحسین، معنای کامل می یابد.

 

ترسو مرد!

 

ترس از واقعه ای بد، اغلب از خود واقعه غیر قابل تحمل تر است!

فهرست شیندلر


دیشب فهرست شیندلر رو دیدم. در تمام مدت این فیلم فوق العاده در اندیشه ی شخصیت اصلی شیندلر بودم؛ در اندیشه ی اینکه، این مرد، این انسان، چه زجری رو تحمل می کرد. کسی که در زمان مرگ انسانیت و کوری شعور و شرف انسانی، در اوج درک و احساس  انسانی قرار داره، از دیدن توحش انسان نماها چه دردی رو متحمل میشه! مانند تمامی دیگر آثار اسپیلبرگ تک تک صحنه های فیلم به تنهایی دنیایی از حرف و هدف رو در خودشون دارند. بسیار عمیق، بسیار اثرگذار. صحنه هایی که تصاویر فجیع و دلخراش رو نشون میده به عمد خیلی وحشتناک ساخته نشده، فیلمساز هدفش ترسوندن یا احساس وحشت در تماشاگر از طریق نشون دادن تصاویر خشن نیست، صرفا بیان حقایق و رفتار و اندیشه ی نازی ها، به اندازه ی لازم ببننده رو تحت تاثیر قرار میده، و ذهنش رو به عمق فاجعه نزدیک می کنه.  چنان که با دیدن فیلم به خوبی میشه به دلیل پیداش سبک های ادبی و هنری پدید آمده ی بعد از جنگ پی برد.
۵۰ میلیون نفرکشته در سراسر جهان!
بر خلاف نظر بسیاری که می گویند دغدغه ی اسپیلبرگ در این فیلم، نمایش مظلومیت یهودیان دوره هیتلر بوده، آنچه که من دریافت کردم این هست که این مطلب میتونه موضوع دوم باشه اما حرف اصلی نشون دادن یک انسان از نوع آلمانی در اون زمان بخصوص هست، در واقع از نظر من، اسپیلبرگ بیش اگر نباشه، در حد همون نشان دادن ظلمی که بر یهودیان در اون زمان رفته، قصد داشته نشون بده در میان آلمانی های قصی القلب شده ی آن زمان مردی به شرافت شیندلر وجود داشته.
در انتهای فیلم به اندیشه ای که در سراسر فیلم داشتم بر می خورم  و احساس می کنم در واقع به درستی ذهنیت و هدف فیلمساز رو دریافت کردم. زمانی که جنگ تموم شده در آن صحنه ای که شیندلر گریه میکنه و شرمنده است از اینکه فقط!!  ۱۱ هزار نفر! رو تونسته نجات بده. به ماشینش اشاره میکنه که اگر فروخته بودش ۵ نفر دیگه بیشتر زنده میماندند یا اگر مدالی که به یقه ی کتش داشته فروخته بود جان یک یا دو نفر دیگه رو هم می شد نجات بده. اینجا بود که فهمیدم آنچه در سراسر فیلم لحظه ای از ذهنم دور نشده بود همانی بود که اسپیلبرگ رو به خودش مشغول داشته بود. انسان بودن در زمانی که اکثریت نزدیک به تمامی افراد بویی ازش نبردند و ددصفتانی درنده خو هستند، درد بزرگی است. باور دارم  مردمان شریفی هستند در ایران امروزه که این زهر رو هر لحظه میچشند و مجبور به تحمل هستند. مسلم اینکه آنچه  امروز در ایران می گذره، در مقایسه با آنچه در جنگ دوم جهانی اتفاق افتاد، همچون نمونه ی آزمایشگاهی در مقابل رخداد کیهانی است، ولی به هر حال درد داشتن شعور انسانی در زمانی که انسانیت رو به احتزار است، درد سهمگینی است.

 

پ.ن.۱ این نوشته مدتی پیش نگاشته شده بود.

۲  این نوشته رو بهتر است بخوانید ، امید به اینکه هرگژ به درد هیچکس نخوره، با تشکر از آلن عزیز.

۳ این شعرهای سه گانه ی زیستن عزیز بسیار زیباست، دومیش از نظر من تا حد یک شاهکار است.

چند دقیقه از افکار پراکنده من

 

واسه امشب یک پست طولانی تو سرم آماده کرده بودم، از انواع شلم شوربایی!![شلغم شوربایی!! درستش چیه؟] که عمرا از این پست ها زده باشم، اما نتیجه کل اش شد یک جک قدیمی، که هیچ ربطی به افکار من نداشت، ربطش مثل فرضیه آینشتن با آش نذری است!!!

ـباور بکنید یا نکنید، جک کمترین ارتباطی نه به پستی که تو ذهن من می چرخید داره، نه به حال و روزگار من. ( چون هر وضعی دارم، ابدا کمیک نیست!)

ـ بعدم اینکه من همه ی این دوستان بلاگر رو خیلی دوست دارم، بعضی ها رو بیشتر. اما دو تا خانم ها هستند که سوای بلاگر بودن و این قصه ها دوستشون دارم ـ مثلا انگار جای خواهرهای نداشته ام هستند، چه حالی داشت همچی خواهرهای خوب و فهمیده ای داشتم ـ گرچه فقط هم از طریق بلاگ میشناسمشون، خیلی وقت بود می خواستم این رو بگم اما خوب نشده بود، حالا هم مطمئن نیستم کار درستی باشه اسمشون رو بیارم یا نه؟! از جایی که بسیار شهامتمند!! هستم، این جا اسمشون رو نمیارم! یک چیزی تو مایه های سانچوی امیر داره بهم میگه تو که میخواستی اسمشون رو نگی واسه چی اصلا حرفش رو زدی؟! نمیدونم والا!

ـ مسئله بعدی که می خواستم بگم این بود که یک مطلب جالبی یکی از دوستان کانادا نشین توی بلاگش نوشته و اون هم اینکه بعد از خراب شدن یک پل در کانادا آهن های اون سازه رو آب می کنند و ازش دست بندی می سازند و به همه مهندسان عمران می دهند، و بهشون گفته میشه با داشتن این دستبند بر دست به یاد داشته باشند که اگر وجدان کاری نداشته باشند، چه بلایی به سر مردم میارند.

موضوعی بعدی رو هم ولش! اصلا ارزش بیان نداشت.

ـ بعد هم اینکه می خوام اعتراف کنم، این چند ماه که اومدم بلاگفا، هنوز دلم به همون بلاگ قبلی که توش مینوشتم هست، از این به بعد هر چی اینجا مینویسم اونجام میگذارمش رو نت، اگه اینور اشکال داشت، اونطرف شاید مشکل نداشته باشه! گرچه از بس حوصله نکردم مطلب به دردبخور بنویسم به نظرم میاد دیگه اینجا حالت سابقش رو از دست داده، خوب میشد میتونستم یک فکری براش کنم.

این اولین کار رنگ روغن من روی بوم هست، گفتم بگذارمش اینجا هم واسه خودم یادگاری بشه! و هم نظر دوستان رو بدونم.  http://i12.tinypic.com/2rm73o3.jpg

بازم ادامه داره..

بید عاشق



در این صبح طلایی
آواز سر داده
 فرشته ی شب
 بر گیسوان رها در بادت

 

من خوشبختم!
خوشبخت ترین انسان جهان!
هیچ درسی ندارم که مجبور باشم امتحان پس بدهم.
هیچ شغلی ندارم که نگران اخراج شدن باشم.
هیچ کودکی ندارم که نگران امروز و فردایش باشم.
هیچ سقفی ندارم که بترسم زلزله ای خرابش کند.
هیچ سرزمینی ندارم که نگران باشم مرا از آن برانند یا اشغالش کنند.
من خیلی خوشبختم زیرا آرزو دارم تا تو را به آرزویت برسانم، همان تویی که ندارمت.