ملزومات

 

برای پرواز کردن، تنها داشتن بال کافی نیست
احساس نیاز به پرواز و شوق پریدن به همان حد لازم است
.

 

گاهی هم خبری از انسانیت

 

از خوندن این گزارش لذت بردم. در میان این مردمانی که هستم، به راستی انسان های شریفی مثل این پزشکان، که به معنای واقعی لایق نام انسان و مفهوم آن هستند کم نیستند. برای تمامی انسان های شریف و نیکوکار آرزوی سلامت و طول عمر می کنم.

 

پ.ن. سلنجر، نویسنده ای که خوشحالم متولد شده، تا در زمان من هم کسی بوده باشه تا به داستان هاش بشه گفت به راستی خواندنی، برای تمامی کتابهاش که نوشته شده و من نمی تونم به این زودی ها بخونمشون حسرت به دلم است.


سمیرایی در برف

الماس هایی در آبنوس
لبخندهای شور و خیس
دستانی تهی و پاهایی سرگشته
تا سِحرجنگل چقدر راه است؟

***

اگر می گفتی نه ، این مرثیه ای بود ، برای فردا .

روزها بی امید
شب ها بی مهتاب
بازوانت بی من
اشکهایم بی تو

bombastic**

بن بست یعنی آخر دنیا، اگر نخوایم، دور بزنیم و راه رو برگردیم.

دور زدن الزاما به معنی رسیدن به دنیای پویا و زنده نیست. یک وقت هایی ما بن بست ها را در درون خودمان همراه می کشیم. در این حالت حتی زمانی که، برمی گردیم و به آزاد راه ها هم وارد می شویم، پویایی نداریم یا چشم گیر نیست، رفتن را باید آموخته باشیم تا بتوانیم طی کنیم.

 بن بست زادگان، شیوه ی پویش را نمی دانند.

 

**تیتر مطلب هیچ ارتباط معنایی با موضوع ندارند.

 

قضاوت!

روزی یکی از کارمندان پست که به نامه هایی با آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد، متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

 

این متن رو مدتی پیش یکی واسم ایمل فرستاده بود، بد ندیدم باهم بخندیم و بیاموزیم.

 

صبح دم**

 

وبلاگ نویسی، جنون یا درمان؟

وبلاگ نویسی نیاز نسل این سال ها!

وبلاگ نویسی، پدیده ای در حال کشف در سراسر دنیا با ابعدادی وسیع و غیرقابل پیش بینی!

وبلاگ نویسی، تریبونی برای نسل صدا در گلو خفه شده ی بی شنوده ی صاحب کلام و (اندیشه یا احساس یا...) یا همه با هم!

 

پ.ن. بدون تردید این نوشته ادامه داره اما فعلا از شدت درد توان ادامه اش نیست و بعید نیست هرگز دنباله اش رو نگیرم.

۲ـ قطعاتی پراکنده هم نوشته ام که خوب بعید می دونم ارزش قرار گرفتن در خوانش!!!(همینجوری از این لغت اختراعی خوشم امد) عموم رو داشته باشه. واسه همین علی رغم میلم نمی گذارمش اینجا! روی صدا و سیمای ایران سفید شد بس که خودسانسوری کردم.

 ۳ـ و لعنت شیطان بر شما مسئولین بی عرضه ی بلاگفا که روی پرشین بلاگ رو سفید کردید، دوستان کامنتینگ اذیتتون میکنه بی خیالش بشین تا من بیش از این شرمنده اتون نشم.

۴ـ بی معنی بودن یا بی سر و ته بودن این نوشته رو بگذارید به حساب بی موقع بودن زمان و احوالات نگارنده!

**(مرغ چمن کجا بود که تو این هوا گل نوخواسته پیدا کنه٫ حافظ جان؟!)

منطق و (عادت یا اخلاق)

 

*: من سعی می کنم، همیشه منطقی باشم.

~: اما زیاد منطقی بودن هم، کار منطقی ای نیست.

 

 با خودم فکر می کنم، عجب حرف منطقی ای!!

 و البته عاقلانه ای.

 

ست بیس بال

روزی زنی در نبود همسرش، معشوقش رو به خانه می آورد. پسر 9 ساله ی زن آن روز زودتر از همیشه از مدرسه به خانه بر می گردد و با دیدن مرد غریبه کنار مادرش، در کمد اتاق مخفی می شود. بعد از مدتی همسر زن سر زده به خانه می آید و زن معشوقش را داخل همان کمد پنهان می کند.

پسر زن به دوست مادرش می گوید:" اینجا تاریکه ."

و مرد جواب می دهد: " آره، تاریکه. "

پسر دوباره می گوید:" من یک توپ بیس بال دارم."

مرد می گوید:"خوبه."

پسر: "می خریش؟"

مرد: "نه."

پسر: "بابای من اون بیرون است."

مرد: "باشه، چند؟"

پسر:"250 دلار."

و معامله انجام میشود.

هفته ی بعد دوباره پسر بی موقع به خانه بر می گردد و همان مرد را با مادرش می بیند و باز به داخل کمد می رود. بعد هم شوهر زن به خانه باز می گردد و زن دوباره معشوقش را داخل کمد می فرستد.

پسر زن رو به مرد می کند و می گوید:" اینجا تاریکه."

و مرد جواب می دهد" آره، تاریکه."

پسر دوباره می گوید:" من یک دستکش بیس بال دارم."

مرد دفعه ی گذشته را به یاد می آورد و می گوید:" چند؟"

پسر:" 750 دلار" و معامله انجام می شود.

چند هفته بعد پدر به پسرش می گوید: "ست بیس بالت رو بیار، باهم بریم بازی کنیم."

پسر جواب می دهد که آن را فروخته است. پدر می پرسد:" چند فروختی اش؟"

و پسر جواب می دهد:" 1000 دلار!"

پدر ناراحت می شود و به او می گوید: "این خیلی بد است که تو به دوستانت وسایلت رو این همه گرون تر از قیمت واقعیشون فروختی. الان من تو رو به کلیسا می برم تا اونجا به کشیش اعتراف کنی."

آنها با کلیسا می روند و پدر پسر را در اتاق اعتراف روی صندلی می نشاند و در را می بندد.

پسر می گوید:" اینجا تاریکه."

و کشیش می گوید: "Don't start that shit again".

 

پ.ن. من هنوز بعد بارها و بارها خوندن این متن، حتی زمانی که یادش میوفتم خندم میگیره!

 

چه زیبا!!


زرد است که لبريز حقايق شده است...
تلخ است که با درد موافق شده است ...
شاعر نشدی وگرنه می فهميدی، پاييز، بهاری است، که عاشق شده است.

 

 

پ.ن. ممنون از کسی که این سطور رو برام فرستاد و همینطور از گوینده ی ناشناسش.

فرهنگ فولکوریک تهران

 کنیز حاج باقر! ـ حسن غصه خور! ـ دردونه حسن کبابی! اسم این شخصیت های فلکوریک رو حتما بسیاری از شما شنیدید. چند روز پیش بود، حال درست حسابی نداشتم و کارها هم خیلی بهم ریخته بود، طبق معمول موقع کار، توی دلم با خودم گپ میزدم ـ دردم زیاد بود و توانم کم ـ و این بار هی به خودم شکایت می کردم، یک دفعه گفتم چیـــه؟؟!! مثل کنیز حاج باقر، هی غر می زنی! از این فکر خودم خندم گرفت. ـ الان که دارم این رو می نویسم یاد اون جک افتادم که یکی می بینه، یک نفر داره می خنده، ازش می پرسه: "واسه چی میخندی؟" طرف جواب میده:"واسه خودم یک جک گفتم تا حالا نشنیده بودم!!" ـ خلاصه تو فکر کنیز حاج باقر بودم، که با خودم فکر کردم، حوصله کنم و راجع به شخصیت های فلکوریک تهران قدیم بنویسم. جا داره همین جا یادی کنم از ارجمندترین نویسنده ی معاصر ایران صادق هدایت که زحمت بسیاری برای ثبت فرهنگ فلکوریک ایران کشیده است. روانش شاد و نامش ماندگار.

حسن غصه خور، یکی دیگه از این دسته شخصیت هاست که هنوز گه گاهی میشه اسمش رو بین حرف توده های مردم تهران شنید، حالا قصد دارم داستان این شخصیت فلکوریک رو که یکی از قدیمی های تهرون برام تعریف کرده اینجا بنویسم. این ماجرا مربوط میشه به حدود ۴۰ـ۵۰ سال پیش که هنوز تهران خیلی خلوت بود و ماشین توش خیلی کم دیده می شد.

 ایشون این طورتعریف کرده که: " حسن اسم یکی از راننده خطی های شابدلزیم ـ شاه عبدالعظیم ـ بوده، این حسن همه اش داشت غصه می خورد و ناله می کرد. وقتی مسافر کم بود، می گفت:" آخ! آخ! ببین مسافر نیست، چه کنم من؟! ۴ نفر نیست خرج زندگیم در بیاد" و از این حرف ها. زمانی که مسافر زیاد می شد باز شروع می کرد آخ آخ کردن، که: "ببین این همه مسافر، من فقط جا دارم ۴ تا توی ماشینم سوار کنم. آخ! آخ! آخ..." و اینطور میشه که دور و بریهاش اسمش رو میگذارند حسن غصه خور."

دردونه حسن کبابی رو هم که ولش، معلومه دیگه چه تحفه ای بوده!

 

پ.ن. از همگی ممنونم که لطف کردید و به سوالاتم در پست قبل جواب دادید. از محبت هایی هم که بهم داشتید ممنون. راجع به اینکه چرا پرسیدم به نظرتون چند ساله میام، دلیلش این بوده: از روزی که وارد دنیای مجازی شدم، از سن ۱۵ـ ۱۶ ساله بهم نسبت دادن تا ۴۷ ساله! رو این حساب خواستم بدونم واقعا چند ساله به نظر میام! تقریبا همگی درست حدس زدید، به طور دقیق تر من چند ماه دیگه ۳۰ سالم میشه.

شاد و سلامت باشید.

با دوستان خواننده ام

 

حرف واسه گفتن کم ندارم، اما نمی نویسم چون تلخ هستند. اغلب سعی کردم اینجا تلخ ننویسم، دوست ندارم کسانی که میاند اینجا روحیشون بهتر که نشده هیچ بدتر بشه و برند بیرون. و یک سری دیگه از نوشته های این روزهام احتمال نزدیک به یقین برداشتی متفاوت برای بعضی در بر خواهد داشت که من این رو نمی خوام.

پس تا چند دقیقه یا چند روز دیگه که احوالاتم تغییر کند نوشتن اینجا برای خودم ممنوع میشه

یک مدتی می خوام ازتون سوالاتی کنم، اگر حوصله داشتید نظرتون رو راجع به این بلاگ و مطالبش برام بنویسید. مثلا اینکه وقتی می خواهید وارد این بلاگ بشید چه جور حس یا ذهنیتی دارید؟ یا فکر می کنید با چه جور نوشته هایی روبرو خواهید شد؟  کلا نوشته های اینجا به نظرتون چه جوری میاند؟

راستی به نظرتون نویسنده ی این بلاگ چند سالشه؟؟

پیشاپیش از نظراتی که زحمت می کشید مینویسید ممنونم، راستش واسم هیجان انگیز بدونم نظرات حقیقیتون چیه.

این هم لینک یک مطلب کمیک که خیلی دست خالی از اومدن نباشید.

مرسی و شاد باشید.

 

شیفته

 

 عاشق مرگ و ستایشگر زندگی

دویی نیست و همه یگانگی است

سنگ همان درخت است، در زمانی متفاوت

کاش فرشته ها عاشق نمی شدند

 

یک نامه ی خصوصی

این جا غروب است نازنین    دنیا دروغ است نازنین  تو شهر غربت زندگی    چه بی فروغ است نازنین

این آهنگ رو خیلی دوست دارم، با وجودی که اینجایی که من هستم، از نظرم غروب نیست نازنین و دنیا هم راست و دروغ نداره نازنینم. واژه ی شهر غربت برای من قریب شده، همه ی شهرهای زندگیم شهر غربت بودند نازنینم، این جا زندگی واسم بیشتر فروغ داره تا تو شهر های سابق. شمع های زندگیش رو تونستم روشن تر نگه دارم نازنین. این از موهبت های شهر غربت است!

و باز هم با همه ی این ها این آهنگ رو دوست دارم چون ریتمش به دلم میشه، چون با حس غروب و غربت نسبت دارم. بیا و طلوع کن نازنین.

از منصور قرارمون یادت نره رو هم دوست دارم، بیشتر برای کلیپ درام و زیباش. جسارت و شعور اون عروس زیبا همون چیزی است که ... می دونی چی می خوام بگم نازنین؟ به گمونم بدونی، پس نمی نویسم نازنین.

می دونی، آخر کلیپ خیلی رمانتیک است و  از دید من خیلی خوب تموم شده، خوشا به سعادت کسی که عاشق میمیره با عشقش میمیره و در کنارش. بعد از ده سال به نظرم این جوری بهتر است، تا ده سال بعد نظرم چی باشه؟!

 

وضع اسکارلت توی برباد رفته در صحنه ی آخر فیلم تاثیر عمیق و غریبی بر روانم و احساسم گذاشت. وحشت برباد دادن عشقی دم دست در تصمیم گیری ها، همیشه لرزه هایی رو همراهم کرد. حالا دلم به حال این برباد داده سخت می سوزه. خودم رو بی تقصیر نمی دونم، خبر داری که به طرز بیمارگونه ای خطاهای اطرافیانم رو بر دوش خودم میگیرم! ـ این یکی از اهداف درمانیمه، دکتر می خواد انسانیتم رو کم کنه!! ـ سه سال و اندی وقت داشت اما به فکر نبود، امروز اسکارلت سکانس آخر شده و رتباتلر دیگه نمیتونه دوستش داشته باشه ، قادر نیست مثل سابق عاشقش باشه، محال است. می ترسم نازنینم، می ترسم. اسکارلت بی چاره ی من. کاش فرشته ها عاشق نمی شدند.

 

پ.ن. بی ارتباط: خانم گوگوش دوستت دارم، عمرت طولانی

 


گفتگويی که واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی، روی کانال ۱۰۶ سواحل (Finisterra (Galicia ميان اسپانيايی ها و آمرييکایی ها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ ضبط شده است.

اسپانيايی ها (با سر و صدای متن) :
 A-853 با شما صحبت می کند. لطفا ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنید. شما داريد مستقيما به طرف ما می آييد.
 فاصله ۲۵ گره دريايی.

آمرييکایی ها (با سر و صدای متن) :
 ما به شما پيشنهاد می کنيم  ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد.
اسپانيايی ها :                                                                                                        
منفی. تکرار می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد.
آمرييکایی ها (يک صدای ديگر): 
کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت می کند. به شما اخطار می کنيم ۱۵ درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود.

اسپانيایی ها:
 اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد.

آمريکایی ها (با صدای عصبانی):
 کاپيتان ريچارد جیمس هاوارد، فرمانده ی ناو هواپيمابر يو اس اس لينکلن با شما صحبت می کند.
 ۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم کننده، ۴ ناوشکن، ۶ زيردريايی و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت می کنند. به شما پيشنهاد نمی کنم، به شما دستور می دهم راهتان را ۱۵درجه به شمال عوض کنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم . لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد !!!

اسپانيایی ها :
خو آن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می کند. ما دو نفر هستيم و يک سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده ما را اسکورت می کنند. پشتيبانی ما ايستگاه راديویی زنجيره ی ديال ده لا کورونيا و کانال ۱۰۶ اضطراری دريایی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گاليسيا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايی در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريایی اسپانيا قرار دارد.
شما مي توانيد هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنيد و هر غلطی که می خواهيد بکنيد تا
امنيت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمين کنيد. بنابراين بازهم اصرار می کنيم و به شما پيشنهاد می کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را  ۱۵ درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.

آمريکایی ها:
آها. باشه. گرفتيم. ممنون.

 

برای اثبات هیچ هم، باید از کلمات بسیار استفاده کرد!

۱ از دفتر خاطرات مپسی(Mepsi)

 

شب جمعه است، همگی در خانه ی خانم مهربانی مهمان هستیم.

مهندس از هر فرصتی برای تعریف و تبلیغ اسلام استفاده می کند. این بار می گوید: "بی خود نیست که تو اسلام گفتن دختر رو در سن پایین باید شوهر داد، برای اینکه هر جوری شوهر هست اون رو هم همونطور تربیت کنه و با هم اختلاف اخلاقی نداشته باشند."

هنوز کاملا فرصت نکردم بفهمم کجای این منطق ایراد دارد، که خانم سوسن خوش زبان رو به مهندس می گوید:" اگه شوهر ه گاو باشه، دختر رو هم مثل خودش گاو بار بیاره!"

مهندس می گوید:" اشکال ندارد، مهم اینه که زن و شوهر با هم اختلاف ندارند!"

در همین لحظه در حالی که از سینی ی به لیموهای خوش طعم خانم صاحب خانه ی چاق و مهربان، یک لیوان بر می دارم، می گویم: " خوب اونوقت دو تا گاو چی به جامعه تحویل می دهند؟ یک مشت گوساله؟!"

 خنده های حاضرین نشانه ی تشویق برای طنز من هست، اما من کاملا جدی گفته بودم.

یک خاطره، یک دلتنگی

 

از صبح شروع کردم دنبال آهنگ مرغ سحر بودم. اول می خواستم با صدای بنان پیداش کنم، اما بعدش رفتم تو خط شجریان. بلاخره ورژن قدیمی بدون سانسورش رو گیر آوردم کلی حظ بردم. حقیقتا این جناب شجریان صداش آسمونی است. با شنیدن این آهنگ از شجریان رفتم به ۱۲ـ۱۳ سال پیش، یاد یک خاطره ای افتادم.

یادم می آید از ۲ ـ۳ ماه قبل کنسرت خبر دار شدم که شهرام ناظری تو شهرمون کنسرت داره. کلی ذوق کرده بودم، آخه از این خبرها خیلی کم ممکن بود اونجا بشنوی. برای رسیدن زمان کنسرت روزشماری می کردم. ۲ـ۳ هفته ای کمتر به کنسرت مونده بود که خبردار شدم برنامه رو لغو کردند. آی چقدر حرص خوردم. هر چی می تونستم بد و بیراه به عوامل این خرابکاری نثار کردم. چند هفته ای نگذشته بود که دیدم، به ه ه! جناب شجریان کنسرتش قرار به زودی برگزار بشه. تازه یک چیزایی فهمیدم. باند بازی بود دیگه. ظاهرا پاسدارهای اون منطقه از ربنای شجریان بیشتر از سبیل جناب ناظری خوششون می اومد. به هر حال کنسرت سنتی خوب بود.

رفتیم کنسرت و جدا جای سوزن انداختن نبود. دو تا بلیط برای جایگاه ویژه داشتیم اما یکی از آشناها با خانواده همراه ما اومد ما هم به احترام اونها بی خیال جایگاه ویژه شدیم و رفتیم کلی دور نشستیم و برنامه رو از اونجا شنیدم چون واسه دیدن صورت نوازنده گان و خواننده به صورت کاملا واضح، دوربین لازم بود!

مرغ سحر رو اونجا اجرای زنده دیدم و شنیدم و حالا بعد از این همه سال شنیدن این آواز و شعر ماندگار منو برد به اون شهر بسیار دور و اون سالهای خیلی دورتر.

کاش روزی سراسر ایران آواز بهار سر بده

برای شنیدن این آهنگ اینجا رو کلیک کنید.

پ.ن. بی ربط.

همه شنیدیم که میگن اگه باجناق فامیل شد، ژیان هم ماشین میشه! (شاید بلعکس، درست نمیدونم)

حالا این رو واسه چی گفتم؟ از مسخره بازی های پرشین بلاگ به اینجا پناه آوردم، حالا می بینم این ها هم بدتر از اون ها نباشند بهتر نیستند، حالا میگم هر وقت با جناق فامیل شد سرور ایرانی هم سرور! دیگه وقتشه برم نان از عمل خویش خورم منت از ناسرور ایرانی مبرم!!!(عجب زرشکی شد این پی نوشت)

راستی باز هم به باجناق گیر بدم از جایی که هرگز نه باجناق میشم نه بی جناق اینم بنویسم! در زبان مازندرانی به باجناق میگن باجا یک آشنایی داشتیم باجناق بسیار کلاه برداری داشت و خودش ذوق بسیار برای طنز (البته این ذوق بسیار در طنز انگار تو خون بسیاری از مازندرانی هاست، نمونه اش امیرخان امیرانه ی خودمون) به هر حال این آشنای ما در وصف با جناقش می گفت:" اتا باجا دارمی، خیلی بی جا هست ه!" که فارسیش میشه "یک باجا دارم خیلی بی جا ه!

شاد باشید عزیزان