فرهنگ فولکوریک تهران
کنیز حاج باقر! ـ حسن غصه خور! ـ دردونه حسن کبابی! اسم این شخصیت های فلکوریک رو حتما بسیاری از شما شنیدید. چند روز پیش بود، حال درست حسابی نداشتم و کارها هم خیلی بهم ریخته بود، طبق معمول موقع کار، توی دلم با خودم گپ میزدم ـ دردم زیاد بود و توانم کم ـ و این بار هی به خودم شکایت می کردم، یک دفعه گفتم چیـــه؟؟!! مثل کنیز حاج باقر، هی غر می زنی! از این فکر خودم خندم گرفت. ـ الان که دارم این رو می نویسم یاد اون جک افتادم که یکی می بینه، یک نفر داره می خنده، ازش می پرسه: "واسه چی میخندی؟" طرف جواب میده:"واسه خودم یک جک گفتم تا حالا نشنیده بودم!!" ـ خلاصه تو فکر کنیز حاج باقر بودم، که با خودم فکر کردم، حوصله کنم و راجع به شخصیت های فلکوریک تهران قدیم بنویسم. جا داره همین جا یادی کنم از ارجمندترین نویسنده ی معاصر ایران صادق هدایت که زحمت بسیاری برای ثبت فرهنگ فلکوریک ایران کشیده است. روانش شاد و نامش ماندگار.
حسن غصه خور، یکی دیگه از این دسته شخصیت هاست که هنوز گه گاهی میشه اسمش رو بین حرف توده های مردم تهران شنید، حالا قصد دارم داستان این شخصیت فلکوریک رو که یکی از قدیمی های تهرون برام تعریف کرده اینجا بنویسم. این ماجرا مربوط میشه به حدود ۴۰ـ۵۰ سال پیش که هنوز تهران خیلی خلوت بود و ماشین توش خیلی کم دیده می شد.
ایشون این طورتعریف کرده که: " حسن اسم یکی از راننده خطی های شابدلزیم ـ شاه عبدالعظیم ـ بوده، این حسن همه اش داشت غصه می خورد و ناله می کرد. وقتی مسافر کم بود، می گفت:" آخ! آخ! ببین مسافر نیست، چه کنم من؟! ۴ نفر نیست خرج زندگیم در بیاد" و از این حرف ها. زمانی که مسافر زیاد می شد باز شروع می کرد آخ آخ کردن، که: "ببین این همه مسافر، من فقط جا دارم ۴ تا توی ماشینم سوار کنم. آخ! آخ! آخ..." و اینطور میشه که دور و بریهاش اسمش رو میگذارند حسن غصه خور."
دردونه حسن کبابی رو هم که ولش، معلومه دیگه چه تحفه ای بوده!
پ.ن. از همگی ممنونم که لطف کردید و به سوالاتم در پست قبل جواب دادید. از محبت هایی هم که بهم داشتید ممنون. راجع به اینکه چرا پرسیدم به نظرتون چند ساله میام، دلیلش این بوده: از روزی که وارد دنیای مجازی شدم، از سن ۱۵ـ ۱۶ ساله بهم نسبت دادن تا ۴۷ ساله! رو این حساب خواستم بدونم واقعا چند ساله به نظر میام! تقریبا همگی درست حدس زدید، به طور دقیق تر من چند ماه دیگه ۳۰ سالم میشه.
شاد و سلامت باشید.